تقریبا بعد از عروسیه خاله منا، من و شما به نوبت هی مریض شدیم، شما رو که سه بار بردیم دکتر، تا 22 اسفند هم دارو مصرف کردی که الهی بمیرم خیلی سخت بود... تو همین گیر و دار من هم می خواستم خونه تکونی کنم که خاله مریم و مامان جون و عمه لیلا اومدن کمک و جا داره همینجا ازشون تشکر کنم... دیگه نشد امسال بریم نمایشگاه بیشتر هم بخاطر حال شما بود... شب چهارشنبه سوری هم دعوت شدیم خونه ی مامان زندایی صبا، خیلی شب خوبی بود... اینم یه عکس از سفره هفت سینی که برای زندایی بردیم... شما هم حسابی این شب سرحال بودی و کلی دلبری کردی... اواخر مراسم بود که خبر فوت عموی بابا رو دادن که بابا مجبور شد مجلس و ترک ک...