ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

خستگی

بعد از یه عالمه شیطونی، عاقبت اینطور خسته شدی... قربونت برم... اگه تو این حالت آروم نازت کنیم خوابت می بره... ...
6 فروردين 1391

بازی با بابا

اینم شیرین کاریهایی که تو بازی با بابایی در میاری...   مامانی با بابایی یه ارتباط خاصی داری، گاهی حسودیم هم میشه ها... ...
5 فروردين 1391

نگاه

قربون این نگاه کردنت برم من... دارم با تلفن صحبت می کنم، اینطور نگام می کنی، از حال میرم مامانی... ...
5 فروردين 1391

گلرنگ

بابا جون مهدی زحمت کشیدن و 28اسفند رفتن این عکستو از هایپر استار گرفتن... ممنونم بابایی، همه عاشق این خندیدنت شدن، آخه واقعا سرحال بودی... ...
4 فروردين 1391

پارسا

میخواستم با پسرعموت یه عکس درست و حسابی ازت بندازم خیلی ناآرومی کردی نشد... ...
27 اسفند 1390

اسفند90

تقریبا بعد از عروسیه خاله منا، من و شما به نوبت هی مریض شدیم، شما رو که سه بار بردیم دکتر، تا 22 اسفند هم دارو مصرف کردی که الهی بمیرم خیلی سخت بود... تو همین گیر و دار من هم می خواستم خونه تکونی کنم که خاله مریم و مامان جون و عمه لیلا اومدن کمک و جا داره همینجا ازشون تشکر کنم... دیگه نشد امسال بریم نمایشگاه بیشتر هم بخاطر حال شما بود... شب چهارشنبه سوری هم دعوت شدیم خونه ی مامان زندایی صبا، خیلی شب خوبی بود... اینم یه عکس از سفره هفت سینی که برای زندایی بردیم... شما هم حسابی این شب سرحال بودی و کلی دلبری کردی... اواخر مراسم بود که خبر فوت عموی بابا رو دادن که بابا مجبور شد مجلس و ترک ک...
27 اسفند 1390